نوحه های شهادت
آى مردم (2) على از دنيا تون سيره
آى مردم (2) مولاتون داره مى ميره
آى مردم (2) على از دل ناله داره
آى مردم (2) ذكر هجده ساله داره
در دل محراب
به خون افتاده بودم در دل محراب و آن ساعت
دلم در كوچه غربت به ياد يار پر مى زد
نه آن شب بلكه هر شب يادش زنده مى كردم
دلم ز آن كوچه مى رفت و به آن گلخانه سر مى زد
نرفته يادم آن روزى كه درب خانه ام مى سوخت
عدو در آن ميان گه مادر و گاهى پسر مى زد
ميان كوچه ها زهرا سپر مى شد براى من
عدو هم با غلاف كين پياپى بر سپر مى زد
حسن قصدش فقط يارى مادر بود ليك افسوس
در آن آتش كبوتروار زهرا بال و پر مىزد
به پيش ديده ام نامردمان پروانه را كشتند
چو شمعى از دو چشمانم برون آنجا گوهر مى زد
جان بر لب
فرق سر را نگذاريد ببيند زينب
به تماشانگذاريد نشيند زينب
خوب دانم كه دگر آمده جانم بر لب
گر چه من رفتنيم ليك نفهمد زينب
پيش او صحبت جان دادن بابا نكنيد
زنده در خاطر زينب غم زهرا نكنيد
پيش او زخم سرم را نكنى باز طبيب
پيش او پرده نگيريد از اين راز طبيب
دخترم همقدم ناله وغم خواهد بود
هرگز از ياد نبردم ز عدو روى كبود
مانده در خاطره اش آن غم عظماى دگر
ناله ى مادر و ضرب لگد و آتش در
كربلا بيند و لب تشنگى و داغ حسين
در دل آتش وخون مى نگرد باغ حسين
طفلها را همه با صورت نيلى بيند
بر رخ فاطميان ضربت سيلى بيند
ز چنگ كهكشان ريزد ستاره
نفسهايش فتاده در شماره
همانى كه در از خيبر گرفته
دو دست خويش را بر سر گرفته
فتاده لرزه بر دستان جيدر
ز خون شد باغ گل دامان حيدر
حريم عاشقى پر گشته از ياس
زند بر هم كف افسوس عباس
الهى، اى كه بر دلها اميرى
تو باباى مرا از من نگيرى
حسين آن آفتاب بى قرينه
سر زينب نهاده روى سينه
داغ دل
در همه ملك جهان نيست چو من تنهايى
من و چاه غم واندوه و دلى شيدايى
آشنايان و غريبان همگى پشت كنند
آشنا با دل خويشم به شب تنهايى
سينهام مجمر سوزان شده، قلبم آتش
ديده ام گشته ز خوناب غمت دريايى
دل من كوچهاى از داغ عزاى تو شده
كوى هجران تو از ناله شده غوغايى
خيمه ى ماتم تو گشته به پا در قلبم
گوشه گوشه همه جا با تو كنم آوايى
كنج محراب دعا ياد مدينه هستم
غرق خون با تو نمايم ز وفا نجوايى
رو نماى تو كنم چهره ى گلگون زهرا
تا در جنت خود بهر على بگشايى
در هجر تو
رفتى و مدينه ماند و من،قلبى اسير خوناب
با خود كشاندم نيمه جان، از كوچه تا به محراب
ماندن چه سخت از بعد تو، بر باغبان بى گل
گلبرگهاى مانده را، شويم به اشك خوناب
كوفه شده در بى كسى، آيينه ى مدينه
در كوچه هاى هر دو شهر، مردى و مرد ناياب
رفتى و تنهامانده ام، شب هاو چاه غربت
جا ماندهام، جا ماندهام، دل بى قرار و بى تاب
محزون ز ياد هاله اى، كز تو به خاطرم بود
شرح رخت را تا سحر گفتم به روى مهتاب
با خاطرات بودنت بودم ولى چه بودن
از پيكرم جان رفته و، از هر دو ديده ام خواب
عمرى است كه در هجران تو، با ياد رنگ مسمار
سرخ است آن چه مىچكد، از چشم خسته ام آب
فرق است بين ما دو تن، گر چه شكسته فرقم
تو كشتى بشكسته و، من مانده بين گرداب
گرداب خون سينه ات، غرقم نمود آخر
من كشته ى داغ توام، اى خسته گوهرناب
بى تو كجا ديده فلك، لبخند بر لبانم
كى ديده كس حيدر شود، يك لحظه بى تو شاداب
يك بار جان دادى و از، ديدار قاتلانت
لحظه به لحظه جان دهم، افتاده در تب و تاب
محراب با خاكش مرا، برده ميان كوچه ها
در كوى تو جان ميدهم، نه كوفه بين اصحاب
فاتح خيبر
بزم عشق من بر پا، در ميان خونها شد
فرق من شكست اما، وجه حق مصفا شد
مست جرعه ى نابم، بى قرار و بى تابم
در ميان محرابم، خون دل چو دريا شد
مست روى دلدارم »فزت« بر لبم دارم
گشته وقت ديدارم، موسم تماشا شد
گشته خون دل زارم، چاه غم بود يارم
شب هميشه بيدارم، بى كسى چه معنا شد
جارى از دلى محزون، مى چكد ز فرقم خون
سوى حق روم گلگون، چهره ام چه زيبا شد
بسترى ز غم دارم، زينبم بود يارم
او شده پرستارم، تا سحر به نجوا شد
فتح خندق و خيبر، كار راحت حيدر
ماندن پس از دلبر، قتل من همين جاشد
از جفاى ديرينه، ياد ضربت كينه
گشته چون قفس سينه، مرغ جان به آوا شد
من به ياد مسمارم، داغ فاطمه دارم
ذكر او شده كارم، هجر او غم افزا شد
فاطمه مه بدرم، فاطمه شب قدرم
من كه فاتح بدرم، خانه ام چه غوغا شد
خيمه ى غمش قائم، گشته در دلم دائم
كوچه بنى هاشم، قتلگاه زهرا شد
همسرم به پشت در، جاى من كشد كيفر
آن شهيده اطهر، جان نثار مولا شد
غصه ها ز حد بيرون، ميخ در شده گلگون
خون سينه ام محزون، يادگار اعدا شد
ياس من چو نيلوفر، بين شعله يك در
گشته غنچه ام پرپر، در چو با لگد وا شد
روح مناجات و نماز
رمضان بود و شب نوزدهم
ام كلثوم كنار پدرش
سفره گسترده به افطار على
شير و نان و نمك آورد برش
ميهمان، مظهر عدل و تقوى
ميزبان، دختر نيكو سيرش
على آن مرد مناجات و نماز
چونكه افتاد به آنها نظرش
چشمه هاى غم او جوشان شد
ريخت زان منظره اشك از بصرش
گفت: در سفره من، كى ديدى
دو خورش، يا كه از آن بيشترش
نمك و شير، يكى را برگير
بنه از بهر پدر، آن دگرش
شير حق، عاقبت از شير گذشت
كه بشد نان و نمك، ماحضرش
حيدر از شوق شهادت، بيدار
در نظر، وعده پيغامبرش
كه شب نوزدهم، از رمضان
رسد از باغ شهادت ثمرش
بى قرار و نگران بود على
چون مسافر، كه به آخر سفرش
گاه از خانه برون مى آمد
تا كى از راه رسد منتظرش
گه به صد شوق، نظر مى فرمود
به سما و، به نجوم و قمرش
گاه در جذبه معراج نماز
بى خود از خويش و، جهان زير پرش
چه خبر داشت خدايا آن شب
كه على در هيجان از خبرش؟
ام كلثوم غمين و نگران
كاين شب تار، چه دارد سحرش؟
گشت آماده رفتن حيدر
مضطرب دختر خونين جگرش
چونكه از خانه برون مى آمد
چفت در، بند گشود از كمرش
كه مرو يا على از خانه برون
تا سحر بگذرد و اين خطرش
على آن روح مناجات و نماز
شرح قرآن سخن چون شكرش
گفت: با خود كه كمر محكم كن
بهر مردن كه عيان شد اثرش
تا كه نزديك بشد صبح وصال
مسجد كوفه بشد باز، درش
على آن بنده تسليم خدا
صاحب الامر قضا و قدرش
كعبه زادى كه خدا دعوت كرد
باز ديگر به سراى دگرش
چونكه جا در بر محراب گرفت
من چه گويم كه چه آمد به سرش
كوفه لرزيد ز تكبير على
ناله برخاست ز سنگ و شجرش
فلك افشاند به سر، خاك عزا
چرخ واماند ز سير و گذرش
آه از آن دم كه على غرق به خون
بود بر دوش »شبير« و »شبرش«
آه از آن دم كه »حسانا« زينب
چشمش افتاد به فرق پدرش
مولود كعبه
مظلوم و غريب حرم يار على است
از بيت خدا عازم ديدار على است
مولود حريم ازلى در دل كعبه
در خانهى حق كشتهى خونبار على است
در كوفه ى غربت، شده دلتنگ مدينه
مقتول غم هجر رخ يار على است
با لشگرى از بى كسى و محنت و اندوه
تنها و غريبانه علمدار على است
چون هاله ى همرنگ شفق بر رخ مهتاب
با چهره ى خود ماه شب تار على است
خون از غم او ديده محراب بگريد
در بى كسى عشق گرفتار على است
با شوق و تمناى وصالش همه ى عمر
شب تا به سحر عاشق بيدار على است
در خانه ى حق آمد و در خانه ى حق رفت
معشوق خدا، عاشق دادار على است
آن كس كه خضاب رخش از خون سرش شد
بر رفتن اين گونه خريدار على است
عمرى به دل چاه، غم و غصه ى دل گفت
با قلب پر از شعله شرر بار على است
در كوفه ولى خون جگر از داغ مدينه
در ياد جفاى در و ديوار على است
گر چه شده در كوفه پر از خون سر اما
مقتول غم كوچه و مسمار على است
يادگار كوفه
كوفه شهر بى كسى هاى على ست
يادگار قلب شيداى على است
كوفه شهر غربت ديرين عشق
شهر رنج و درد و غمهاى على است
كوفه شهر جمله نامردان پست
چون مدينه عقده در ناى على است
كوفه يعنى استخوان در بين زخم
آشنايش خصم و اعداى على است
كوفه يعنى درد يعنى بى كسى
غربت، اين گونه سوداى على است
كوفه يعنى زمزمه در حلق چاه
آن چه هر شب كار و نجواى على است
كوفه يعنى ضربه ى خنجر ز پشت
گشته هر لحظه مهياى على است
كوفه يعنى جهل و نادانى خلق
اين همه درد غم افزاى على است
كوفه يعنى نخل تنهايى و اشك
دشت و نخلستان چو سيناى على است
كوفه يعنى غرق در محراب خون
قتل سرخ اين گونه فتواى على است
كوفه يعنى يك عروج در سجود
كيست در عالم كه همتاى على است
كوفه يعنى ماندن و درد فراق
داغ زهرا، يار تنهاى على است
كوفه پرواز از على تا فاطمه
او كه در جنت پذيراى على است
بوتراب
سرخى رنگ وجه حق، به چهره سپيده شد
به روى خسته ى فلق، خون خدا كشيده شد
ز انحناى سجده اى، كمان محراب شكست
بيشتر از هلال مه، قامت غم خميده گشت
نغمه ى حزن مى زند، ناى نى شكسته دل
ز داغ آن كه از لبش، صوت خدا شنيده شد
به سوى بى نشان رود، كسى كه بيكرانه است
همان كه عشق و مستى از نگاهش آفريده شد
او كه كلام يار را، به طور بر كليم داد
از او به پيكر مسيح، روح خدا رسيده شد
همره هر پيمبرى، بوده هميشه در خفا
حبل هدايت بشر، ز بعد او بريده شد
به ضربت تيغ ستم، شكسته آيينه ى حق
او كه به مرآت رخش، وجه خداى ديده شد
در همه عالم آشنا، غريب خطه ى زمين
دگر به اوج بى كسى، به خاك آرميده شد
نقاب چهره مى شود، تراب بوتراب را
كسى كه طعم غربت، جهان بر او چشيده شد
مويه كنان، ناله زنان، جمع تمام قدسيان
هر چه كه بوده در جنان، جامه به تن دريده شد
ز فرق بشكسته او، شكسته شد نماز عشق
به خاك محراب دعا، خون خدا چكيده شد
رود به سوى دلبرى، كه دل به او سپرده بود
دو عاشقى كه نامشان، به عشق برگزيده شد
نه خون سر كه خون دل، روان ز قلب حيدر است
كشته ى داغ فاطمه شهيد يك شهيده شد
هماى رحمت
على اى هماى رحمت تو چه آيتى، خدا را
كه به ماسوا فكندى همه سايه ى هما را
دل اگر خداشناسى همه در رخ على بين
به على شناختم من، به خدا قسم خدا را
به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند
چو على گرفته باشد سرچشمه ى بقا را
مگر اى سحاب رحمت تو ببارى ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را
برو اى گداى مسكين در خانه ى على زن
كه نگين پادشاهى دهد از كرم گدارا
بجز از على كه گويد به پسر كه قاتل من
چو اسيرتست اكنون به اسير كن مدارا
بجز از على كه آرد پسرى ابوالعجايب
كه علم كند به عالم شهداى كربلا را
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاكبازان
چو على كه مى تواند كه به سر برد وفا را
به دو چشم خونفشانم هله اى نسيم رحمت
كه ز كوى او غبارى به من آر، توتيا را
به اميد آنكه شايد برسد به خاك پايت
چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تويى قضابگردان، به دعاى مستمندان
كه ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو ناى هر دم ز نواى شوق او دم
كه لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى
به پيام آشنايى بنوازد آشنا را
ز نواى مرغ يا حق بشنو كه در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است »شهريارا«