اشعار شهادت
رفتن به خانه
بذاريد خودم برم دستامو هيچ كس نگيره
اگه زينب اينجورى منو ببينه مى ميره
نمى خوام دق بكنه وقتى كه اين در واميشه
اگه زينب بميره حسين من تنها مىشه
اگر زينب بميره كى سپر سنگا ميشه
كى مياد تو قتلگاه همناله زهرا ميشه
بايد اون عمل كنه وصيتهاى مادرو
كى ميخواد تو كربلا ببوسه جاى حنجرو
اگه زينب نباشه نمى مونه از ما نشون
توى خيمه مى سوزه رقيه سه ساله مون
زهر
سايه مرگ بود بر رخ خون آلودم
به خدا نيست از اين زهر دگر بهبودم
زهر از يك طرف و طعنه و نفرين يك سو
كار من ساخته اين شير نبخشد سودم
نرود از نظرم منظره ى آتش و دود
شاهد سوختن هر نفسم معبودم
كاش من زودتر از فاطمه جان ميدادم
كاشكى در پس در من سپرش مى بودم
ديدن كوچه و دشمن به خدا سخت گذشت
بعد از او ماندم و غم بر غم خود افزودم
سخن آهسته
شدى عازم براى ديدن ياس
خزان مى گردد از داغ تو احساس
دلم لرزيد وقتى پيش چشمم
سخن آهسته مىگفتى به عباس
بيا عباس دستت را ببوسم
بيا تا چشم مستت را ببوسم
عزيز جان من نور دو عينم
پس از من جان تو جان حسينم
رسيده جان به لب زين زخم كارى
به پايان آمده چشم انتظارى
روم با فرق تا ابرو شكسته
به سوى همسر پهلو شكسته
خداحافظ حسن اى نور ديده
عزيز فاطمه اى غم رسيده
پس من مىكشى محنت فراوان
پس از من جان تو جان يتيمان
غريبم كفن و دفنم كن شبانه
چو مادر بى صدا و مخفيانه
خداحافظ حسين كربلائى
كه ديگر آمده وقت جدايى
سرت بر نيزه ها مى بينم امشب
تنت را له ببينم زير مركب
الا اى زينب غم پرور من
حلالم كن هميشه ياور من
غريبى موج دارد در نگاهت
سفر رفتى خدا پشت و پناهت
اسيرى مى روى در چنگ اغيار
به دست بسته بين كوچه بازار
مديون
خسته از خويشم و ممنون توام
به خدا تيغ كه مديون توام
گر چهاى تيغ دلم را خستى
خوب شد فرق مرا بشكستى
باشد اى تيغ به لب زمزمه ام
شادمانم كه چنان فاطمه ام
تا كه با رخ به زمين افتادم
بين ديوار و در آمد يادم
تازه فهميده ام آن پاك سرشت
ز چه رو پشت در خانه نشست
درد پا تا سر او سوخته بود
تا نسوزم لب خود دوخته بود
امشب
امشب به شهر كوفه غوغايى به پا بود
شورى به پا از ماتم شير خدا بود
امشب سخن از هر درى مى گفت مولا
از قطعه قطعه پيكرى مى گفت مولا
امشب على با زينبش رازى مگو داشت
گويى سخن از بوسه و زير گلو داشت
امشب حكايت از يزيد و ملك رى بود
صحبت از قرآن خواندن بالاى نى بود
امشب على بوسيد چشم مست عباس
دست حسينش را سپردى دست عباس
وصيت
كنار بسترم از اشك ديده تر نكنيد
يتيم آمده اينجا پدر پدر نكنيد
از آن خرابه كه هر شب گذر گه من بود
بدون سفرهى خرما و نان گذر نكنيد
يكى يتيم كه هم بازيش منم تنهاست
شما ز مرگ من آن طفل را خبر نكنيد
نفسهاى آخر
هر كس يه گوشه اى امن يجيب و ميخونه
نذر روزه مى كنم اگر كه بابام بمونه
داداشا بيايد بيايد دلم داره شور مى زنه
نفسهاى آخره حيدر خيبر شكنه
حالا كه برا شفا دست دعا بر مى دارم
قنوت يه دستى مادر و يادم ميارم
داداشا بيايد بيايد وقت وصيتكردنه
نفسهاى آخره بابام ميخواد حرف بزنه