معجزات اميرالمومنين‏ عليه السلام
 »عمل شگفت ‏انگيز على عليه السلام در كودكى«
 از جابر جعفى نقل است كه گويد: »دايه ‏اى كه حضرت على ‏عليه السلام را در كودكى شير مى ‏داد، زنى از بنى هلال بود. روزى آن زن حضرت را با برادر رضائيش كه يكسال از آن حضرت بزرگتر بود در خيمه گذاشته و در پى كارى رفت. كنار خيمه چاهى بود.
 آن بچه نزد چاه رفته، خواست كه در چاه بيفتد، ناگاه على ‏عليه السلام با يك دست خود يك پا و يك دست آن بچه را گرفت و آنرا بر لب چاه نگه داشت در حاليكه حضرت يك دست خود را در دهان خود گذاشته و مى‏مكيد و اين در حالى بود كه حضرتش پايش را دراز نموده و آن بچه با دست پاى حضرت را گرفته بود. بر همين حال ماند تا مادر آن كودك رسيد و او را گرفت و قبيله را صدا زد و خطاب به آنها گفت: ببينيد چه پسر با ميمنتى كه فرزند مرا نگه داشته كه در چاه نيفتد، آمدند و ديدند و از قوت و زيركى آن حضرت در تعجبى ماندند!(245)
 » على‏عليه السلام شتر را به سخن گفتن وا داشت و...«
 از عمار ياسر نقل است: خدمت اميرالمومنين ‏عليه السلام بودم صدايى بلند شد كه مسجد را پر كرد، حضرت فرمود: اى عمار! ذوالفقار مرا بياور كه برنده ‏ى عمرهاست. چون آوردم فرمود: بيرون برو و آن مرد را منع كن از ستم بر آن زن. اگر )آن مرد( نشنود سخن تو را، با ذوالفقار منعش كنم! بيرون رفتم مرد و زنى را ديدم كه به مهار شترى چسبيده‏اند و زن مى ‏گويد: شتر از آن من است، مرد مى ‏گويد: شتر از آن من است گفتم: اميرالمومنين تو را از ستم بر اين زن نهى مى ‏فرمايد. گفت: على به كار خود باشد و دستش را از خون مسلمانان بشويد كه در بصره آنها را كشت و نخواسته باشد شتر مرا بگيرد و به اين زن بدهد. عمار گفت برگشتم كه به على عرض كنم كه ديدم بيرون آمد و اثر غضب در صورتش آشكار است. فرمود: واى بر تو، واگذار و رها كن شتر اين زن را. گفت: شتر من است. على فرمود: در چشم دروغ مى ‏گويى.
 گفت: كسى گواهى ميدهد براى اين زن يا على! حضرت فرمود: كسى گواهى مى‏ دهد كه احدى از اهل كوفه تكذيبش نكند. مرد گفت اگر چنين شاهدى باشد و راست گويد شتررا به او ميدهم. على‏ عليه السلام فرمود: اى شتر سخن بگو مال كيستى؟
 شتر به زبان فصيح گفت: يا اميرالمومنين و خيرالوصيين، من نوزده سال است متعلق به اين زن هستم، سپس حضرت ضربتى بر آن مرد زد و او را دو نيمه كرد(246)
 » به اشاره حضرت، زمين گنجهاى خود را آشكار نمود«
 در كتاب »خرايج راوندى« نقل است: چون فضه به خانه ى حضرت فاطمه ‏زهراعليها السلام آمد به جز شمشير و زره و آسيا چيزى نديد. و فضه دختر پادشاه هند بود و از علم »اكسير« قدرى ذخيره داشت، قطعه‏ ى مسى برداشت و آنرا به طلا تبديل نمود و چون اميرالمومنين به منزل آمد، آنرا خدمت حضرت نهاد، حضرت فرمود: »احسنت يا فضه« اما اگر جسم آن مس را آب كرده بودى رنگش بهتر و قيمتش گرانتر مى ‏شد. فضه عرض كرد: اى سيد من شمااين علم را مى ‏دانيد. حضرت فرمود: اين كودك »اشاره به وجود مطهر امام حسين‏ عليه السلام هم مى‏ داند و امام حسين ‏عليه السلام همانند پدرش اين كلام را فرمود. ما از اين بزرگتر مى‏دانيم و اشاره فرمود به دست مبارك به سوى زمين و آنگاه زمين گنجهاى خود را آشكار نمود. سپس به فضه فرمود: طلاى خود را در آن طلاها انداز و فضه چنين كرد.
 ادب شير از نام مبارك على ‏عليه السلام
 از امام محمد باقرعليه السلام نقل است: چون و جويرية بن مسهر اراده كرد به سفرى رود، اميرالمومنين ‏عليه السلام فرمود: در راه شيرى سر راهت خواهد آمد. عرض كرد: چه چاره كنم؟ خضرت فرمود: او را از ناحيه من سلام برسان و بگو: على مرا از تو امان داده. جويريه رفت در بين راه، شيرى سر راهش قرار گرفت و قصدى به جز او نداشت و جويريه گفت: يا اباالحرث اميرالمومنين تو را سلام رسانيده و مرا از تو امان داده. شير چون اين كلام را شنيد برگشت و سر به زير انداخت و همهمه مى ‏كرد تا وارد بيشه شد و پنج مرتبه همهمه كرد و غايب شد. جويريه رفت به سراغ حاجت خود و چون برگشت خدمت اميرالمومنين رسيد و سلام كرد و سفرنامه خود را به عرض حضرت رسانيد. حضرت فرمود: با شير چه گفتى و شير چه گفت: عرض كرد آنچه امر فرمودى به شير گفتم، شير چنين و چنان كرد و برگشت، اما خدا و رسول و وصيش داناترند كه شير چه گفت. حضرت فرمود: شير رو از تو گردانيد و پنج بار همهمه كرد و غايب شد؟ عرض كرد راست فرمودى يا اميرالمومنين، چنين كرد. حضرت فرمود: شير به تو پيغامى مى ‏داد )به اين عبارت( فاقراء وصى محمد منى السلام. ) با انگشت مبارك پنج انگشت شمرد وصى محمدصلى الله عليه وآله را از من سلام برسان(247) صلى الله عليه.
 
 
 
ورود
کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.