اشعار ولادت
قسيم جحيم
على گشودبه ديواركعبه راه ورود
كه تا بيافت در آنجا تولد از مادر
على قسيم جسيم و جنان به روز جزا
على مميز ميزان و ساقى كوثر
على معين و على ياور و على ناصر
على دليل وعلى هادى و على رهبر
على است آنكه نبى را زجان فدايى شد
شبى كه خفت به جايش ميانه ى بستر
وزاو رسيدبه اولادش اين صفت ميراث
كه تا شدند هم آنان فداى يكديگر
اسداللَّه الغالب
همين على است كه نامش نخواندى ار آدم
به پاى خاستنش بودتاابد زآمال
همين على است كه بُد ناخداى كشتى نوح
درآن زمان كه نهان شدبه زيرآب جبال
همين على است كه ازفيض يادش اززندان
به تخت يافت مكان يوسف خجسته جمال
همين على است كه در كوه طور با موسى
از او شدى ز خفى و جلى جواب و سؤال
همين على است كه از دست او گرفته مسيح
مكان به چرخ چهارم ز دار اهل ظلال
همين على است كه در كوى يار در شب وصل
به جاى يار مرا بود همسخن ز جلال
خلاص ز آتش نمرود مى نگشت خليل
اگر نبود على يار او در آن احوال
خورشيد كعبه
كعبه امشب مبعث نور خداست
مكه امشب قبله نى، قبله نماست
حاصل حب و خداى حق تويى
فاش گويم خانه زاد حق تويى
مريم آن كاخ عبادت را ريان
ديد چون در خويش آثار مكان
وحى آمد گرچه هستى محترم
ليك بيرون رو به اين حالت، حرم
اين مكان غير از عبادتگاه نيست
مسجداست اينجا، ولادتگاه نيست
گرچه فرزندت بود عيسى بلى
فرقهادارد مسيحى با على
ليك بهر مادرت ازآسمان
اين ندا آمد كه نزد مابمان
فاطمه بنت اسد، بنت اسد
غم مبادا بردلت اين دم رسد
آمدى بر كوى ما محزون مباش
همچو مريم از حرم بيرون مباش
كشتى ما، نوح آوردى بيا
خانه ام را روح آوردى بيا
دستيار حق
على آن مرجع كل درابد كاندر ازل از وى
امور هردو كون از صورت و معنى مقدر شد
على آن كوست مصداق يداللَّه فوق ايديهم
كه در غزوه منصور و به هر رزمى مظفر شد
على آن يكه تاز عرصه ى هيجاكه در ميدان
عدو از ضرب دستش ذوالفقار آسا دو پيكر شد
على كاندر شب معراج دستش بهر همخوانى
زپشت پرده ظاهر گشت و هم دست پيمبر شد
على كاندر احد از اوشد احمد استعانت جو
دمى كاندر ميان مشركين بى ياروياور شد
على آن دستيار حق كه همچون پرده ى عادت
به عهد مهد از دست شريفش پاره اژدر شد
على آن ذره پرور،آفتاب عالم آرايى
كه مهرش تافت بر هرذره بى خورشيد خاور شد
على آن اعظمى كز يمن اسم اعظم نامش
دد و ديو و پرى يكسر سليمان را مسخر شد
على آن خانه زاد حق كه چون در كعبه شد ظاهر
طواف كعبه از حق بهر حق جويان مقررشد
على آن شرزه شير بيشه ى صولت كه از نسلش
عيان شبلى شجاعت پيشه چون شهزاده اكبر شد
شب ميلاد
دل پر از شوكت و فرّ شد، شب ميلاد على
ميوه ى صبر ظفر شد، شب ميلاد على
فرشى از بال ملك، روى زمين گستردند
آسمان زيرو زبر شد، شب ميلاد على
سبز پوشان فلك، خنده كنان مى گفتند
شب عشاق، سحر شد شب ميلاد على
دل كه با ياد على، گرد جهان مى گرديد
راحت از رنج سفر شد،شب ميلاد على
تا سحر زمزمه ى نادعلى، بر لب داشت
هر كه زين مژده خبر شد، شب ميلاد على
چه مبارك سحرى بود كه هر بنده زخود
تا خدا راهسپر شد شب ميلاد على
سرو توحيد ،كه سر به فلك افراخته بود
قد برافراشته تر شد، شب ميلاد على
مطلع الفجر هدايت، زافق سرزد و گفت
ليلةالقدر دگرشد،شب ميلادعلى
نور جاويدولايت، به نبوت پيوست
صحبت از شير و شكر شد، شب ميلاد على
نخل ايمان عدالت، كه برومندى يافت
سبز ازاين راهگذر شد شب ميلاد على
كعبه تنها صدف بود كه در قلب كوير
دامنش حِجرو حَجَر شد شب ميلاد على
زمزم از زمزمه ى نام على شد شيرين
ناودان زمزمه گر شد، شب ميلاد على
تازه شد بار دگر، شيوه ى ابراهيمى
سهم بتخانه تبر شد، شب ميلادعلى
ديد بتها همه در قبضه ى اين بت شكناست
كعبه آينده نگر شد شب ميلاد على
كعبه ميقات دل انگيز خداجويان بود
قبله ى اهل نظر شد، شب ميلاد على
بسكه تأثيرپذير است ازاين مژده(شفق)
صاحب حسن اثر شد شب ميلاد على
تو را نمى فهمند
آن قدرسبزى كه باورها نمى فهمد تورا
روشنى آن سان كه درياها نمى فهمد تورا
آسمان يك فصل كوتاهى است از تفسير تو
هيچ كس در عالم معنا نمى فهمد تورا
گلفروش دوره گرد كوچه هاى آسمان
چشمهاى سنگى اين جا نمى فهمد تورا
گاه بارانى كه مى بارى ميان باغچه
گاه تصويرى كه فرداها نمى فهمد تورا
قدسيان در خانه ات دروازه بانى مى كنند
كوچه و همسايه ات اما نمى فهمد تو را
باغ از ياد تو روشن مى شود وقت غروب
باز مهتابى ترين شب هانمى فهمد تو را