در دل محراب
|
به خون افتاده بودم در دل محراب و آن ساعت |
دلم در كوچه غربت به ياد يار پر مى زد |
|
نه آن شب بلكه هر شب يادش زنده مى كردم |
دلم ز آن كوچه مى رفت و به آن گلخانه سر مى زد |
|
نرفته يادم آن روزى كه درب خانه ام مى سوخت |
عدو در آن ميان گه مادر و گاهى پسر مى زد |
|
ميان كوچه ها زهرا سپر مى شد براى من |
عدو هم با غلاف كين پياپى بر سپر مى زد |
|
حسن قصدش فقط يارى مادر بود ليك افسوس |
در آن آتش كبوتروار زهرا بال و پر مى زد |
|
به پيش ديده ام نامردمان پروانه را كشتند |
چو شمعى از دو چشمانم برون آنجا گوهر مى زد |
***
خاک عزا
|
على آن روح مناجات و نماز |
شرح قرآن سخن چون شكرش |
|
گفت: با خود كه كمر محكم كن |
بهر مردن كه عيان شد اثرش |
|
تا كه نزديك بشد صبح وصال |
مسجد كوفه بشد باز، درش |
|
على آن بنده تسليم خدا |
صاحب الامر قضا و قدرش |
|
كعبه زادى كه خدا دعوت كرد |
باز ديگر به سراى دگرش |
|
چونكه جا در بر محراب گرفت |
من چه گويم كه چه آمد به سرش |
|
كوفه لرزيد ز تكبير على |
ناله برخاست ز سنگ و شجرش |
|
فلك افشاند به سر، خاك عزا |
چرخ واماند ز سير و گذرش |
|
آه از آن دم كه على غرق به خون |
بود بر دوش شبير و شبرش |
|
آه از آن دم كه حسانا زينب |
چشمش افتاد به فرق پدرش |
***
آخرين سجده
|
امشب اى مرثيه، آهنگ مدارا كم كن |
چشم هر آينه را باغچه ى شبنم كن |
|
مشرق شعر پر از حسرت ديدار شده ست |
به تب غربت خورشيد، گرفتار شده ست |
|
درد پيچيده در آيينه، غمم سرشار ست |
عشق در معركه جان داد، دلم بيمار ست |
|
ديگر از دشت نيامد ،سخن راز و نياز |
آخرين سجده رقم خورد، در آغوش نماز |
|
بغض تلخى ست كه در حنجرهها خشكيده |
زهر در ذائقه ى پنجرهها خشكيده |
|
رنگ آيينه پريده است، زمان غم دارد |
چاه غم خوبترين زمزمه را كم دارد |
***
يادگار كوفه
|
كوفه شهر بى كسى هاى على ست |
يادگار قلب شيداى على است |
|
كوفه شهر غربت ديرين عشق |
شهر رنج و درد و غمهاى على است |
|
كوفه شهر جمله نامردان پست |
چون مدينه عقده در ناى على است |
|
كوفه يعنى استخوان در بين زخم |
آشنايش خصم و اعداى على است |
|
كوفه يعنى درد يعنى بى كسى |
غربت، اين گونه سوداى على است |
|
كوفه يعنى زمزمه در حلق چاه |
آن چه هر شب كار و نجواى على است |
|
كوفه يعنى ضربه ى خنجر ز پشت |
گشته هر لحظه مهياى على است |
|
كوفه يعنى جهل و نادانى خلق |
اين همه درد غم افزاى على است |
|
كوفه يعنى نخل تنهايى و اشك |
دشت و نخلستان چو سيناى على است |
|
كوفه يعنى غرق در محراب خون |
قتل سرخ اين گونه فتواى على است |
|
كوفه يعنى يك عروج در سجود |
كيست در عالم كه همتاى على است |
|
كوفه يعنى ماندن و درد فراق |
داغ زهرا، يار تنهاى على است |
|
كوفه پرواز از على تا فاطمه |
او كه در جنت پذيراى على است |
***
زخم کاری
بيا عباس دستت را ببوسم
بيا تا چشم مستت را ببوسم
عزيز جان من نور دو عينم
پس از من جان تو جان حسينم
رسيده جان به لب زين زخم كارى
به پايان آمده چشم انتظارى
روم با فرق تا ابرو شكسته
به سوى همسر پهلو شكسته
خداحافظ حسن اى نور ديده
عزيز فاطمه اى غم رسيده
پس من مى كشى محنت فراوان
پس از من جان تو جان يتيمان
غريبم كفن و دفنم كن شبانه
چو مادر بى صدا و مخفيانه
خداحافظ حسين كربلائى
كه ديگر آمده وقت جدايى
سرت بر نيزه ها مى بينم امشب
تنت را له ببينم زير مركب
الا اى زينب غم پرور من
حلالم كن هميشه ياور من
غريبى موج دارد در نگاهت
سفر رفتى خدا پشت و پناهت
اسيرى مى روى در چنگ اغيار
به دست بسته بين كوچه بازار
***
روح مناجات و نماز
رمضان بود و شب نوزدهم
ام كلثوم كنار پدرش
سفره گسترده به افطار على
شير و نان و نمك آورد برش
ميهمان، مظهر عدل و تقوى
ميزبان، دختر نيكو سيرش
على آن مرد مناجات و نماز
چونكه افتاد به آنها نظرش
چشمه هاى غم او جوشان شد
ريخت زان منظره اشك از بصرش
گفت: در سفره من، كى ديدى
دو خورش، يا كه از آن بيشترش
نمك و شير، يكى را برگير
بنه از بهر پدر، آن دگرش
شير حق، عاقبت از شير گذشت
كه بشد نان و نمك، ماحضرش
حيدر از شوق شهادت، بيدار
در نظر، وعده پيغامبرش
كه شب نوزدهم، از رمضان
رسد از باغ شهادت ثمرش
بى قرار و نگران بود على
چون مسافر، كه به آخر سفرش
گاه از خانه برون مى آمد
تا كى از راه رسد منتظرش
گه به صد شوق، نظر مى فرمود
به سما و، به نجوم و قمرش
گاه در جذبه معراج نماز
بى خود از خويش و، جهان زير پرش
چه خبر داشت خدايا آن شب
كه على در هيجان از خبرش؟
ام كلثوم غمين و نگران
كاين شب تار، چه دارد سحرش؟
گشت آماده رفتن حيدر
مضطرب دختر خونين جگرش
چونكه از خانه برون مى آمد
چفت در، بند گشود از كمرش
كه مرو يا على از خانه برون
تا سحر بگذرد و اين خطرش